فرامرز میرشکار مبارکه

نویسنده و صاحب نظر فرهنگی، هنری ، اجتماعی

خود ندانست تمام من شد

  • ۵

آن تمامی که به کام من شد
خود ندانست تمام من شد

آن که چون شیر پی اش می گشتم
آهویی بود که دام من شد

ناگهان مستی و سر مستی ...او
ساقی ای بود که جام من شد

بوسه اش اول و آخر گردید
لب او مهر ختام من شد

او نه یک تن به همه هستی و بس
همه هستیست به نام من شد

واژه ام گشت به شعرم آورد
غزلم گشت کلام من شد

آن دو چشمی که مرا محوم کرد
باعث دور و دوام من شد

گفت با خنده که این سوخته جان
پخته ای بود که خام من شد

ناگهان رفت و تمامم را برد
او ندانست تمام من شد






 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.