فرامرز میرشکار مبارکه

نویسنده و صاحب نظر فرهنگی، هنری ، اجتماعی

اگرچه میرشکارم دلم شکار نخواست

  • ۷

ازآن زمان که به چشمم نگار زیبا شد
به مهر ورزی او روزگار زیبا شد

هزار گل بدمید و دلم بهار نشد
به ناگهان گلی آمد ، بهار زیبا شد

اگرچه میرشکارم دلم شکار نخواست
نگه به چشم تو کردم ، شکار زیبا شد

فرای مرز زمین و فرای مرز زمان
اگرچه تلخ ولی انتظار زیبا شد..

گل منی و فراقت چو خار اما شکر
برای دیدن روی تو خار زیبا شد

بسان تشنه ی افتاده در بیابان ها
به جای آب ، غبار سوار زیبا شد

هزار سال گذشت و هزار هم کم نیست
یک تو بود که صفر هزار زیبا شد

اگرچه فخرفروشی به مذهبم خوش نیست
به مذهبی که تویی افتخار زیبا شد...



 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.